تبليغاتX
باران که می بارد ..............

باران که می بارد ..............

سلامـ سلام سلامــــــــــــــ

 

سلامی دوباره .............

من اومدم با کوله باری از خاطرات خوب و به یادموندنی ُ جاتون خالی خیلی

خیلی خیـلـــــــــی  خوش گذشتُ امروز دقیقآ بعد از 16 روز ساعت 2

رسیدیم.... اگر بخوام ازخاطرات سفر و جاهایی رو که سر زدیم بگم باید 30 -

40 صفحه بنویسم، پس بیخیال اعصابش نیست،......

ولی خیلی سفر رو دوست دارم ..... درسته که دور بودن از متعلقات آدم

دلتنگی هم داره ولی حس میکنم آدم توی سفر دیگه هیچ مشغله فکری

نداره، توی سفر آزاده آزادی ......

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 18:46  توسط maryam 

وای خدا جون خیلی خوشحالم اصلآ انگار از خوشحالی بال در آوردم .........وای امام رضا

میدونی الان دقیقآ بعد از 3 سال میخوام بیام به دیدنت، آقا جون حتمآ مثل تابستونای دیگه

سرت شلوغه شلوغه،ولی من کلی باهات حرف دارم.....امام رضا خیلی دلم برات تنگ شده

خیلیییییییییییییییییییییییی.......

آقا جونم فردا عازم مشهدیم اگه قسمت باشه و به سلامت برسیم دیگه 1شنبه میاییم به

دست بوستون وای دلم پر میکشه واسه اون لحظه ای که چشام برای اولین بار به گنبدت

میفته.... آقا جون ممنونم ازت که دعوتم کردی.......

راستی 2شنبه هم که ولادت امام علی(ع) هست از همینجا پیشاپیش این روز بزرگ رو به

همه بزرگ مردان تبریک میگم خصوصآ به بابای گل گل گلمممم...... بابا جونم الهی من

فدات شم که اینقدر ماهی ....بابا جونم دوست دارم و بابت تمام زحماتي که کشيدي

دستاتو می بوسم و ممنونتم....میدونم که هیچ وقت نمیتونم زحماتتو جبران کنم.....ولی

فقط صادقانه میگم خیلی خیلی خیلی خیلــــــــــــــی دوســــــت دارم با تمام وجودم میگم

نوکـــــــرتم بابایی......

راستی بعد از مشهد هم احتمالا میریم طرفای شمال کشور وخلاصه حدود 2 هفته ای از

شهر و دیارمون دور میشیم


خدانــگـــــهدار همگی تا 2 هفته دیگه به خدا میسپارمتون.............


یا حـق

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 13:10  توسط maryam 

خدایا چقدر آدما زود عوض میشن....آخه دنیا که همیشه

همینجور نمیمونه.....پستی و بلندی زیاد داره،

اگه یه روز دنیا برای ما باشه مطمئنآ روز دیگه بر علیه ماست...

و ای کاش اینقدر شهامت داشته باشیم که

همیشه خودمون باشیم و خودمون بمونیم و

ای کاش هیچوقت اصلمونو فراموش نکنیم.........

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 9:53  توسط maryam 

خدا جونم ::::::: با اینکه خیلی بزرگی و من

خیلی کوچیک،شرمنده ام که تو به این بزرگی ،

هیچوقت

منو به این کوچیکی فراموش نمیکنـــــــی ، ولی

افسوس که من به این کوچیکی، تو به این

بزرگــــــی

رو گاهی فراموش میکنم.....

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 15:14  توسط maryam 

سلامــــــــــــ

من اومدم ولی این دفعه آپم جدیده جدیده جدیدهههههههههه

میدونید چیه.... اصلآ به توصیه یکی از دوستان که میگفت وبلاگ شخصی یعنی اینکه حرف دل خودتو بنویسی نه اینکه حرفهای دیگرونو خوب به این که دیگه نمیشه گفت وبلاگ میشه؟؟؟!!!! ...... نه حقیقتآ هم فکرکه کردم دیدم آره یه جورایی راست گفتن.......پس تصمیم گرفتم یه جورایی حرف دلمو بنویسم و حالا به نحوی اتفاقات روزمره رو .....

پس یا حق ...

اجازه بدین اول از خودم شروع کنم.........

من..... گرچه من بی معناست من هیچم هر چه هست خداست............

ولی حالا یه بیوگرافی کوچولو از خودم میگم..... اسمم که همین پایین هست! میگن متولد 1986 هم هستم. 4 سال هم رفتم دانشگاه و اومدم ولی چه فایده یه رشته که فقط وقتمو براش هدر دادم و به قول بعضی ها اصلا براش زحمتی نکشیدم( نه شب رو تا صبح بیدار موندم نه هیچی نه بازار کاری داره نه هیچی) پس هیچی دیگه رشته تحصیلیم هیچچچچچچچچچ و پوچ،،، اصلآ هم به درد نمیخوره البته نه اینکه از نظر خودم .... حالا اشکالی نداره اتفاقآ خیلی به رشته تحصیلیم علاقه دارم خیلیییییییییی ،خیلی هم براش زحمت کشیدم و شب و تا صبح هم بیدار موندم براش... دیگه من بر طبق علاقه ام پیش رفتم و اصلآ اون موقع به بازار کاریش فکر نکردم حالا دیگه هرچی خدا بخواد ....خدا بزرگه.... خدایا کاری کن این English Literature   که ما خوندیم ،،، رشته به این خوبی !!! بازار کاریش هم یه روزی روزگاری مثل بعضی رشته های دیگه رونق پیدا کنه ......آمین......

هیچی دیگه یه چند وقتیه جو گرفتیم اساسی بریم دنبال کار ولی کار و بارو یوخ ..........

امروز صبح به سفارش یکی از دوستای بابا رفتیم آموزش و پروزش مثلآ پارتی بازی بریم سر کار، دیگه هیچی به جای سفارش کاری اونجا شده بود جلسه مشاوره ..... این آقای محترم به جای اینکه یه جا به ما کار بده کلی نصیحت فرمودند که به جای کار برا ارشد بخون وحیفه و...... خلاصه از این حرفا دیگه، بلاخره با کلی نصیحت دست از پا درازتر برگشتیم دیگه...... ولی حالا گفت میتونم تو مدارس غیرانتفاعی بهت کار بدم ولی بهتره برا ارشد بخونی و از این حرفا .....

بعد رفتیم با یکی از دوستان میدونید کجا؟؟؟؟چشمتون روز بد نبینه رفتیم اماکن .......... حالا برای چی؟؟؟؟ برای گرفتن مجوز برای جشن فارق التحصیلی دوستم که قراره همین روزا بگیرن ....

ولی وای وای وای واویلا از این سرهنگه توی اماکن به زمین و آسمون رفتیم گفت که الا و بلا من بهت مجوز نمیدم باید بری از رییس دانشگاه نامه بگیری......... خدایا این چه مملکتیه مگه اکس پارتیه آقا جان!!!!..... بابا به خدا جشن فارق التحصیلیه یه جشن کاملآ رسمی و معمولی ولی.... جریان انتخاباتو پیش کشیدن و گفتن که اوضاع مملکت فعلآ قاطیه ولی بابا اصلآ چه ربطی داره خوب....ولی باز این جناب سرهنگ زیر بار نرفت که نرفت.....خوب دیگه چیکار میشه کرد بدبختیه دیگه...... هیچی والا ......

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 22:21  توسط maryam 

برای پرواز کردن اول باید ایستادن ، راه

رفتن و بالا رفتن را آموخت .............


پرواز کردن با پرواز کردن آغاز نمی شود






+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 22:53  توسط maryam 

دیوونه

جای اینکه عاقل باشی و غم دنیا رو  بخوری ،

یه کم دیوونه باش تا دنیا غمتو بخوره...........

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 22:27  توسط maryam